یاس عشق مامان و بابایاس عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

عاشقونه ای مامان و بابا

مسافرت

سلام مامان جونم عسلكم دختركم نازكلم تا چند روز ديگه ميخوايم بريم  خونه بابا حاجي پيش خاله شيرين  و خاله زهرا و مونا و فاطمه و ياسين و حسين كوچولو و يه عالمه بچه هاي ديگه و من خيلي خوشحالم تازه وقتي بريم اونجا يه عالمه لباس و و سايل خوشگل ميخوام برات بخرم . دوستت دارم ماماني
27 شهريور 1390

خاطره

سلام دختركم الان كه دارم برات اينارو مينويسم توي داري توي دلم تكون ميخوري جديدا خيلي وروجك شدي ماماني فكر ميكنم تو هم مثل خودماز كارتون خوشت مياد آخه ديروز هم داشتيم با هم كارتون گيسو كمندو ميديديم تو خيلي تكون ميخوري راستي ديروز بابا جواد برات پسته تازه خريد ديشب وقتي توي رختخواب بوديم بهش گفتم آبميوه ميخوام براي خودشو خورد بعد رفت برام آبميوه آورد گفت بخاطر دخترم برات آبميوه آوردم نه به خاطر تو هنوز نيومده اي منو گرفتي . ماماني دوستت دارم اينارو برات مينويسم وقتي بزرگ شدي بدوني چقدر از اومدنت خوشحال بوديم و منتظر
22 شهريور 1390

مهمونا رفتن

سلام دختركم ديروز فاطمه با مامان و باباش رفت خونشون و منو بابا جواد دوباره تنها شديم البته تو هستي تازه ما هم تا چند روز ديگه خودمون ميريم واي ماماني قراره براي اولين بار وقتي تو توي دلم هستي هواپيما سوار بشم البته دفعه قبل وقتي هنوز خيلي كوچولو بودي سوار شدم اما اونوقت تكون نميخوردي و منم هنوز باورم نشده بود كه تو هستي اما الان تو خيلي بلا شدي و كلي تكون ميخوري   ...
15 شهريور 1390

قصه

دخمل مامان سلام امروز يه كم ناراحتم آخه فاطمه فردا ميخواد بره ديشب وقتي ميخواستيم بخوابيم فاطمه اومد پيش من گفت خاله ميخوام براي توي و نينيت قصه بگم اما بعد كه قصه گفتم از پيشت ميرم آخه شبها وقتي ميخوام بخوابم شايد پام بخوره به ني ني ميرم پيش مامانم . ماماني فاطمه خيلي دوستت داره .منم خياي دوسش دارم ...
13 شهريور 1390

كولر

آره دخترم بابا جواد راست ميگه يادم رفت بنويسم كولرمون خراب شده بود و باباجواد بيچاره مارو برد دريا بعد خودش رفت كولر و درست كنه بياد اما خيلي دير اومد منم باهاش قهرم تازه از دستش كلي هم عصباني شدم. ...
12 شهريور 1390

اومدن مهمون به خونمون

پنج شنبه بعد از عيد فطر فاطمه و خاله و شيرين با بابا ش باهم اومدن خونمون خيلي خوشحال شدم آخه خيلي دلم براشون تنگ شده اون روز من و بابا جواد رفتيم دنبالشون و آورديمشون خونه فاطمه هم از من اجازه گرفت و عروسك هاتو برداشت گفت خاله مواظبم كه خراب نشن  . فردا يعني جمعه با هم رفتيم دريا و تا غروب مونديم تو هم گاهي تكون ميخوردي وقتي غروب شد خاله شيرين به فاطمه گفت دعاي فرج رو بخون و چند تا دعا كن كه آمين بگيم فاطمه هم گفت خدايا ني ني خاله طيبه زودتر بدنيا بياد مامانش گفت نبايد بگي زودتر بدنيا بياد بايد بگي سالم بدنيا بياد . فاطمه هم با تيوب زرد خوشگلش كلي توي آب بهش خوش گذشت خاله شيرين ميگفت اين اولين بار كه فاطمه اين...
12 شهريور 1390
1